تبليغاتX
داستان زندگی ما 5 نفر ...
5نفریم که همه دانشجوی فوق لیسانسیم.با هم تو یه خونه 110متری تو تهران زندگی می کنیم .

چند روزه تو خونه حسابي دعواست، همه دارن با هم مي جنگن!! دعوا هم از اونجايي شروع شد كه خواهري پا شو كرد تو يه كفشو گفت: الا و بلا مشهديه بايد تلويزيونشو ببره تو اتاقش. مشهديه هم مي گفت: بعدا مي برم!! شد و شد تا يه شب خواهري تو اتاق بود و داشت درس مي خوند، مشهديه هم تو حال نشسته بود و داشت تلويزيون مي ديد، خواهري از تو اتاق داد مي زنه كه صداشو كم كن، اونم كم نميكنه!!! خواهري دوباره داد ميزنه كه صداشو كم كن!!! اين دفعه مشهديه صداشو بالا مي بره و ميگه: من همين الان اومدم خونه، ميخوام شامم رو جلوي تلويزيون بخورم، ميخوام صداشم بلند باشه، تو اگه سخته گوشي بزار تو گوشت!!!! خواهري هم صداشو بلند مي كنه و ميگه: اينجا خونه دانشجوييه!! اولويت اولم درس خوندنه، اگه نميتوني با اين شرايط بسازي، برو پانسيون كه هم خودت راحت باشي، هم ما!!! مشهديه يهو بلند ميشه، با عصبانيت داد ميزنه: الهي به حق علي گير يكي بدتر از خودت بيفتي، الهي به حق علي ...... حالا همدانيه اومده پيشم، ميگه: تو رو خدا تو ديگه هيچي نگو!!! نمي تونم ببينم اين دختره احمق داره اين حرفا رو به خواهري ميزنه، خيلي جلوي خودمو مي گيرم تا باهاش درگير نشم... اونم فحشاشو ميده و ميره تو اتاقشو در رو هم محكم مي كوبه به هم!!!

ميرم پيش خواهري، بهش ميگم چرا اجازه ميدي يه احمق بياد اين حرفا رو بزنه؟ خواهري خيلي ريلكسه! ميگه: بازم خدا رو شكر كه نفرينم نكرد: الهي نتوني تزت رو جمع كني!!!!

فرداش رفتم خونه، ديدم مشهديه تلويزيونشو برده تو اتاقش، دراورش هم كه تو حال بود برداشت برد تو اتاقش!!! رو فرشيشم همين طور!!! نميدونم چي بايد بگم، بهش مي خندم، مي رم پيشش و بهش ميگم: سريعتر هر چي تو يخچال من داري، بردار ببر !!!! كپ ميكنه، فكر اينجاشو نكرده بود!!

پ.ن.1: يه هفته تموم همه با هم قهر بودن!!! حالا جواب سلام همديگه رو مي ديم ...

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت   توسط خودم | 

همون روزی که شیرازیه گفته بود میره، خودشم میره یکی از دوستای اهوازی شو پیدا میکنه و بهش میگه به جای من تو برو تو اون خونه و زندگی کن ... حالا همه اینا بماند که ما هم کلی خوشحال بودیم از رفتن شیرازیه ...بازم گفتم که خوشی مون زیاد دووم نیاورد و شیرازیه گفت که باید امسال هم اینجابمونه و ...

حالا همه اینا رو داشته باشین تا بهتون بگم شیرازیه چه موجودیه!!! وقتی تصمیم شیرازیه به موندن قطعی شد، بهش گفتیم به اهوازیه زنگ بزن و بگو که تو می مونی و اون یه فکری برا خودش بکنه، شیرازیه هم کله شق!! گفت: به من چه، خودش باید زنگ بزنه، نه من !!! یه هفته تموم زنگ نزد تا اینگه اهوازیه خودش زنگ زد و ما هم بهش گفتیم که نمیتونیم تو این خونه شش نفری زندگی کنیم. حالا بماند که اهوازیه چقدر ناراحت شد و کلی از مسولای دانشگاه رو واسطه گرفت و ... دیشب به همدانیه میگم: ببین زنگ بزن به اهوازیه و بهش بگو که ما نمیتونیم شش نفری باشیم! مشهدیه پرید وسط حرفمو گفت: چرا نمی تونیم، ششش نفری هم میشه زندگی کرد!! همدانیه گفت: واسه تو که مشکلی نداره، تو برات تمیزی و کثیفی معنایی نداره، دو هفته هم اتاقتو جارو نزنی، ککت نمی گزه!!! بعدشم ادامه داد: ما همین جوریش سر کارای خونه کلی با هم بحث داریم، حالا بخواد یکی دیگه هم بیاد اینجا!! خواهری هم رو کرد به همدانیه و گفت: ما نمیتونیم این دو تا رو جمع کنیم وای به حال اینکه یکی دیگه هم بیاد!!! (منظورش شیرازیه و مشهدیه بود!). خلاصه تصمیم گرفتیم از اونجایی که شیرازیه خودش این اهوازیه رو تو پاچه مون انداخت، خودشم بهش زنگ بزنه!!! شیرازیه حالا رفته ولایت، همدانیه بهش زنگ میزنه و میگه که خودت زنگ بزن، بر می گرده میگه: من اگه زنگ بزنم، بهش میگم: من که راضی بودم تو بیای ولی بقیه راضی نبودن!!!! همدانیه هم گفت: یعنی چی!! ما سه تامون راضی نیستیم، رای هم با اکثریته!!! شیرازیه هم کلی پشت تلفن غر غر کرد و آخرشم گفت: من زنگ نمی زنم!!!!!!

حالا من فقط سکوت میکنم!!!!!

حالا باز بگید شیرازیه خوبه!!! باز بگید: من بدم!!! همدانیه هم از دیشب لج کرده و گفته: منم زنگ نمیزنم!!! آخرش خدا می دونه چی میشه!!!

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت   توسط خودم | 

فقط بگم بدبخت شدیم، به معنی واقعی بدبخت شدیم.....

حالم ازشون به هم میخوره. وقتی فکر میکنم 1 سال دیگه هم باید تحملشون کنم ..... خدا میدونه چقدر خدا خدا کردیم تا شیرازیه بره ولی انگار خدا نمی خواست.....

شیرازیه موند تا دهن همه مون یه سال دیگه سرویس شه ....

شیرازیه موند تا من بفهمم زندگی همیشه اون طوری که من می خوام نیست !!!

شیرازیه موند تا من یه هفته تمام به این فکر کنم که چرا خدا دوستم نداره

شیرازیه موند تا ....

شیرازیه موند و من هنوز حیرانم از قدرت خدا ...

شیرازیه موند و من فقط بهش خندیدم ....

شیرازیه موند و من فقط بهش خندیدم ....

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت   توسط خودم | 

تو پست های قبلی براتون گفته بودم که پارسال تو شهریور، سر تمدید قرارداد چه مسخره بازی هایی در آوردن و آخرش هم صابخونه مون ناجی خیر شد و گفت: دوقلو ها باید کنار هم باشند!! اون روزا، وحشتناک ترین روزای عمرم بودند. آدمایی که دستشون به جایی بند بود و داشتن قدرت نمایی میکردن و جلوی منی که اسمم تو قرارداد نبود، شاخ و شونه می کشیدن. اگه یه بار دیگه به اون روزا برگردم، مطمئنم بازم سر یخچال و البته سر خیلی از چیزای دیگه باهاشون در می افتم ... به یه چیز دیگه هم معتقدم. اینکه از هر دست بگیری، از همون دست پس میدی. اون روزا شیرازیه پای ثابت دعوامون بود و اصرارش از اینکه من باید از اون خونه برم، بیشتر از بقیه بود. منم تو تمام این مدت خیلی از شیرازیه کینه به دل گرفته بودم....

هفته پیش بود که صابخونه مون شیرازیه رو می بینه و میگه تصمیم تون برای سال بعد چیه؟ شیرازیه هم میگه من مهر امسال کارم تموم میشه و بر میگردم شیراز. ولی 4 تای دیگه می مونن. البته اون قدیما که با هم آشتی بودیم هم این حرف رو زده بود. ما هم با یه دختر اهوازی صحبت کرده بودیم که بیاد جای شیرازیه. دو - سه روز بعدش رفتیم پیش صابخونه و سر قیمت خونه با هم حرف زدیم. البته شیرازیه اصلا نیومد. گفت من که سال بعد نیستم!!! تا اینکه دیشب من و خواهری تو اتاقمون بودیم و شیرازیه هم تو حموم. همدانیه اومد تو اتاق و گفت بچه ها کار شیرازیه تا مهر تموم نمیشه و احتمالا تا آخرای آذر باید تهران بمونه. من همین جور نگاش میکردم. ادامه داد: خوب البته زیاد سخت نیست، بالاخره خونه 110 متره، 3 ماه که میتونیم 6 نفری زندگی کنیم، آخرای آذر هم شیرازیه میره!!! تو تمام این مدت که داشت حرف میزد، من فقط نگاش کردم. نمیدونم چرا این همدانیه این قدر بدبخته. هر چقدر این مشهدیه و شیرازیه سرش بلا در بیارن، انگار نه انگار، دوباره ازشون دفاع میکنه!! خیلی خونسرد بودم. یاد پارسال خودم افتادم. یاد شهریور پارسال، یاد گریه هام، یاد دعواهای اونا، یاد حرفای شیرازیه که میگفت تو 110 متر نمیشه 5 نفر با هم زندگی کنن، تو تمام این یه سالی که اینجا بودم، شیرازیه برام سوهان روح بود. هی روحمو خراشید.. همدانیه منتظر جواب من و خواهری بود. خواهری رو نگاهش کردم. از چشاش جوابش رو خوندم. گفتم: نه !! اینجا حتی برای یه روز نمی شه 6 نفری زندگی کرد، چه برسه به 3 ماه . همدانیه کپ کرده بود. اصلا انتظار شنیدن همچین حرفی رو نداشت. خواهری سریع پشتمو گرفت و گفت: من از مهر باید بشینم رو تزم کار کنم. اصلا هم شوخی بردار نیست. همدانیه تو دفاع از شیرازیه گفت: خوب آخه شیرازیه این 3 ماه رو چی کار کنه؟ گفتم: ببین من نمیدونم، دوست هم ندارم وقت بزارم و بشینم مشکلش رو حل کنم. خودش باید چاره کنه!! اگه میخواد اینجا باشه، خودش باید به اهوازیه بگه که برنامه اش به هم خورده، در ضمن ما هفتم مهر هم قراردادمون رو تمدید می کنیم، سریعتر تکلیف خودش رو روشن کنه. اگه قراردادش رو تمدید کرد تا مهر سال بعد هم باید کرایه شو بده، این جورم نمیشه که اول زمستون بره و یکی دیگه رو جای خودش بیاره، چون ما اون نفر بعدی رو نمیشناسیم، نمیخوایم هم زندگی مون بشه جهنم. همدانیه دیگه نتونست حرفی بزنه. از اتاق رفت بیرون. از در که رفت بیرون، خواهری گفت: به مشهدیه هم بگو هفتم مهر، تلویزیونش رو از تو حال بر میداره و می بره تو اتاقش. اصلا هم حوصله ناچ و نوچ کردنشو ندارم، وقتیکه میگم صداشو کم کن... شیرازیه هم از حموم اومده بود. رفتن تو حال نشستن و پچ پچ میکردن، طوری که من و خواهری حرفاشون رو نشنویم... نیم ساعت بعدش با خواهری رفتیم خونه داداشی. دیگه هم تا امروز خبری ازشون ندارم. حالا امشب معلوم میشه چی میشه ...

پ.ن.1:راستش من تموم حرفایی که اونا پارسال تحویلم دادن رو دوباره تحویل خودشون دادم

پ.ن.2:منم میدونم برا شیرازیه تصمیم منطقی گرفتن، سخته ولی باید بفهمه یه جاهایی باید به اونی که به ناچار پایین تره، نگاه کنه

پ.ن.3:امروز کاملا ورق برگشته. دستام پره آث و شاهه

پ.ن.4:حداقل خوشحالم 1% از اون حرص هایی که من خورم رو اون حالا میخوره

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط خودم | 

یکی اومده بود اینجا، اینقده فحش نوشت که مجبورم کرد تا منم بلند بلند بهش فحش های مازندرانی بدم . میدونم که بازم میای اینجا. ولی کاش مازندرونی بلد بودی تا میفهیدی در جواب اون همه فحشی که دادی، فقط گفتم: (daven gichale)

یه چند روزی رو رفته بودیم مسافرت. این هفته نوبت من بود خونه رو تمیز کنم. منم که نبودم. منو خواهری با همدانیه تعطیلات رو رفتیم ولایت و فقط مشهدیه و شیرازیه خونه بودن. یه چیزی حدود 2 هفته تمام. وقتی اومدیم خونه، بوی آشغال کل خونه رو گرفته بود. تو این مدت حتی یه بار خونه رو جارو نزده بودن. جالب بود که انگار تو آشغال زندگی کردن براشون خیلی عادیه!! بهشون میگم: خوب خونه رو تمیز می کردید. بالاخره هفته دیگه که نوبتتون بود، اون موقع من جای شما خونه رو تمیز می کردم.هیچی نگفتن. تو آشپز خونه که میری، باید دماغت رو بگیری. انگار ظرف هاشون رو که توش غذا خوردن رو هم دو هفته است که نشسته ان!!! آخه عادتی که من و همدانیه داریم اینه که به محض اینکه ظرف کثیف تو ظرفشویی باشه، صدامون در میاد و اون قد غر می زنیم تا هر کی بره ظرف خودش رو بشوره. حالا فکر کن ما دو هفته تو خونه نبودیم !!!

رو مبل نشستم و دارم یانگوم میبینم. یه چیزی زیر پای همدانیه توجه ام رو جلب میکنه. دقت که می کنم میبینم سوسک مرده است!!! آخه یکی نیست به اینا بگه نا سلامتی خودتون دو هفته اینجا زندگی می کردید، دیگه یه سوسک مرده رو که می تونستید از رو زمین بردارید. چندشم میشه حتی در موردش فکر میکنم... الان فقط دارم به روزای خوب فکر میکنم. به آخر شهریور که شیرازیه با اون اخلاق گندش بر می گرده ولایت . اون وقت از پس مشهدیه بر میایم. من و خواهری و همدانیه داریم برای این مهم روزشماری می کنیم...

در حال حاظر شیرازیه و مشهدیه با ما سه تا قهرن. دلیلش هم اینه که چرا همدانیه سر ترجمه مقاله های من برای سمینارم، شبا می اومده تو اتاق ما و سه - چهار ساعت (به مدت 2 هفته) با ما بوده!!!! همدانیه هم گفته به احدی ربطی نداره من چی کار می کنم. همین مساله باعث شده اونا با ما قهر کنن. حالا چیزی نزدیک به 3 هفته است که با ما قهرن. دیروز دوتایی با هم رفتن آرایشگاه و کلی بزک کردن و رفتن آتلیه و عکس انداختن. همین که برگشتن، پریدن تو اتاق من و خواهری و میگن: سلام، سلام. تو رو خدا ازمون عکس بگیر !!!! حالا میان تو اتاق ما و فیگور های مسخره در میارن و خواهری هم فرت و فرت ازشون عکس میندازه...به خواهری میگم: خیلی دیوانه ای. میگه: گناه دارن. دلم براشون می سوزه. میگم: آدمایی که تا حالا سلامت رو علیک نمیکردن، لیاقت این رو ندارن که براشون دل بسوزونی. خواهری هم هیچی نداره بگه ...

پ.ن.1:قراره جای شیرازیه یه دختر اهوازی بیاد که تو لیسانسش با شیرازیه هم خوابگاهی بوده، ترس من و خواهری هم از همینه . کسی که بتونه چهار سال با شیرازیه بسازه، حتما یکیه شبیه خودش!!! اولش من و خواهری موافق نبودیم.به همدانیه هم گفتیم: خودت مسولیت همه چیز رو گردن بگیر !!! بهش گفتیم نمیخوایم یکی مثل شیرازیه باشه که زندگی رو بهمون تلخ کنه. که هر روز تو خونه دعوا داشته باشیم ... همدانیه هم میگه: من فقط با اهوازیه سلام و علیک دارم. بقیه اش با خداست !!!

پ.ن.2:شیرازیه از اون دست از آدماست که تا حالا چشم دیدن مشهدیه رو نداشت. همش از مشهدیه بد می گفت و مسخره اش می کرد. حالا که با ما قهر کرده، مشهدیه شده رفیق فابریکش !!!

پ.ن.3:یکی درک کند ما را، لطفا ...

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت   توسط خودم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما 5 نفریم که تو یه خونه 110 متری تو غرب تهران زندگی می کنیم.همه مون دانشجوی فوق لیسانسیم.دوتا مازندرانی اند (2 قلو ), یکی همدانیه, یکی شیرازیه , یکی هم مشهدیه .یه صابخونه داریم که ....
خونمون 3 تا اتاق داره.اتاق من و خواهر دوقلوم , اتاق شیرازیه و مشهدیه , اتاق همدانیه . 2 تا تلویزیون و 2 تا یخچال داریم.اوایل سر خیلی چیزا با هم دعوامون می شد ولی حالا اوضاع خیلی بهتره. راستی یادم رفت بگم. ما دو تا یعنی دوقلو ها مهندسی صنایع می خونیم و اون 3 تا هم زیست شناسی.اون 3 تا خیلی هوای هم رو دارن و ما دو تا هم هوای هم رو !!
اون 3 تا الان دارن رو تزشون کار می کنن و ما دو تا هم میریم سر کار تا پول در بیاریم.اون 3تا خیلی عدس پلو دوست دارن و ما 2 تا اصلا عدس پلو دوست نداریم.
راستی اون 3تا شام و ناهارشون رو با هم می خورن و ما دو تا هم با هم.تا حالا هم اصلا پیش نیومده با هم غذا بخوریم ...

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
درد دل عاشقان
بدرود عشق من
خاطرات خاله قوساله
یادداشتهای روزانه من
هر چی آرزوی خوبه
چارچوب
آرش وروجک مامان آرزو
یواشکی، میخوام بنویسم ...
بهشتیان 85 ای
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM